تبليغاتX
این دختره اینجا نشسته











این دختره اینجا نشسته

توی وجود همه ی آدمها، همه، جانوری هست که از محبت و علاقه تغذیه می کند، جانوری وحشی که هر چه بیشتر به آدمها محبت کنی، بزرگتر و وحشی تر می شود، خوب که طرفت را از محبت سیراب کنی جانور هم حسابی بزرگ می شود و یک روزی می دردت، خودت و محبت هایت را می درد.

+نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت0:6توسط این دختره |
کاش زودتر یکی به من گفته بود که سال فلان، سال گربه بوده که این همه شوکه نشم از بعضی صفات متولدین سال فلان مذکور.

+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت23:59توسط این دختره |
آدمی که به راحتی از در دروازه تو نمی ره باید بدونه که ممکنه یه روزی از سوراخ سوزن هم تو بره، اون هم یه سوزن خیلی ریز و میکروسکوپی، و البته این آدم محترم قبل از هر گونه تو رفتن باید به این فکر کنه که بیرون اومدن از در دروازه خیلی راحته، ولی برای بیرون اومدن از سوراخ سوزن حسابی له می شه.

+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت23:48توسط این دختره |
خیلی وقته با خودم قرار گذاشتم که وبلاگ نخونم، حداقل اونهایی رو که انگار یه تجربه ی سنگین از زندگی پشتشون هست که غمگینم می کنه. امشب اما زدم به سیم آخر، چون از صبح تو دانشگاه، وسط سمینار، همه ی سایت های هر روزه ام رو خونده بودم و چیزی واسه شب نمونده بود. طبق معمول چیزهایی بودن که قلقلک، نه، نیشگونم گرفتند، مثل این: 

 "یک کیفیتی هست که به گمان من خوش شانس ترهایش در برهه ای از رابطه هایشان به آن می رسند و تجربه اش می کنند. خوش شانس ترهایش از یک جایی و از یک وقتی آدم مقابل را (یا حتی نه، مقابل جای خوبی نیست. کنار دستی بهتر و صمیمانه تر است)؛ و از یک جایی و از یک وقتی آدم کنار دستیشان را مثل کف دستشان می شناسند. خیلی غریزی دریافتش می کنند. می دانند معنی عطر امروز صبحش یعنی چه. می دانند زخم کوچک روی انگشت اشاره از سر چیست. می دانند کِی دچار ملال است و کِی دچار خشم کِی هیچکدام و هر چین ابرویش مربوط به کدامیکی است. می دانند اولین جمله اش پس از آخرین لقمه حاکی از چقدر دوست داشتن / نداشتن مزه غذا است . می دانند این حرکت دستش یعنی چقدر خوشحالی ،بی حوصلگی ،بلاتکلیفی ،خبر خوب. می دانند این جور دزدیدن نگاه یعنی که دروغ، شرم، خجالت خوب، معذب شدن. می دانند الان با گفتن فلان جمله بی ربط دارد انتقام چه چیزی را می گیرد، چه جوابی دوست دارد بشنود، به کجا میخواهد بحث را بکشاند، دام کجاست، مرغ کجاست... "  البته من فکر نمی کنم که خوش شانسی بوده یا هر چیز دیگه، فقط می دونم که دقیقا اینجوری بوده، همینجوری ... .

و این : "امروز صبح لباس پوشیده و کوله به پشت نیم ساعتی روی مبل نشسته بودم و فکر می‌کردم که دو روز دیگر، با هم بودنمان پنج ساله می شود و هی تصاویر این پنج سال مثل قطعه‌های یک فیلم جلو چشمانم رژه می رفت. پارسال این موقع هیچ امید نداشتم که دوباره زندگی دو نفره خودمان را داشته باشیم و آن نامه لعنتی که می گفت تا ده سال دیگر به من ویزا نمی دهند که بیایم اینجا، حسابی ترسانده بودم. امسال اما جای همه آن ترس ها و دلتنگی ها را یک آرامش و شادی زیرپوستی و ملایم گرفته است و اینجا، ما دو تا، بعد از پنج سال زندگی مشترک که بیشترش را از هم دور بودیم، داریم خیلی از اولین هامان را تجربه می کنیم. دو روز دیگر هم اولین سالگردی است که بعد از پنج سال، دو تایی، توی خانه خودمان، کنار همدیگر هستیم و لازم نیست که من هی به اسکایپ و خط تلفن و راه دور و اقیانوس‌های بزرگ فحش بدهم. "

و این یکی : "حقیقتش این است که از این که دوتائی سفر می‌کنیم خیلی خوشحالم. من آدم لوس ِ ننری هستم که بسیار از دونفرگی لذت می‌برد . جای خاصی برای خوابیدن نداریم اگر هتل گیر آمد که فبها اگر نه چادر خریده‌ایم یک چادر سبزآبی خوشگل دونفره ودر چادر می‌خوابیم. مقصد اول سفر یزد است فقط برای خوابیدن و خستگی در کردن بعد راه می‌افتیم سمت کرمان و شهداد.یک هتل سنتی دارد یزد که برای من و آرش یکی از بهشت‌های روی زمین است... " .....................

+نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت0:56توسط این دختره |
همین پیراهن آبی گل گلی شیطون تنم بود ، با همین گوشوارهای آبی درشت ...

+نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت18:33توسط این دختره |
مامانی که می گفت اگه بدونم با کسی هستی می کشمت و دوست پسری که می گفت اگه با من نخوابی دیگه نمی خوامت، سر و ته یه کرباس، نه، یه کفن هستند که پیچیده شده دور زندگی های ما، حالا هر برای کسی یه جور.

+نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت0:7توسط این دختره |
الان، در این لحظه از زندگی م، آرزو می کنم، از ته دل، که دختری بودم سر به هوا، که فقط با خوشی خودم خوش می شدم، می تونستم هر روز با یکی باشم، برم تو دیسکو و بار و با آدمهای تازه آشنا شم، هر شب بغل یکی برقصم و با یکی دیگه بخوابم، و دیگه اینقدر خودم رو دق ندم، ولی نمی شه، نمی تونم، چه حیف.

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت17:51توسط این دختره |
جلبکهای کف رودخانه هنوز لای موهایم مانده اند......... .

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت3:6توسط این دختره |
داشتم شعر می خواندم ، این شعر، آخر آبان تهران نود. شعر دستم را گرفت، برد به آبانهای دور و نزدیک ، به ترکیب تهران و آبان، تهرانی که آبانهایش را بیشتر از بقیه به یاد دارم ،آبانهای باران شهر،باران دل . تهران آبان خنک ۸۰ ، آبان دل شکن۸۱ ،آبان تاریک ۸۲ ،یا مثلا آبان سبز ۸۸ با کت آبی، آبان کافه های وسط تهران، آبان آخر تهران. بعدتر آبان بی تهران نود، آبان پاریس، باران آبان پاریس ،مونپارناس باران زده با برگهای زرد روشن، دوبوار،سارتر، آبان لوور، نقاشی ،مونا لیزا، شب پیاده در آبان پاریس، پای تاول زده، شهر زیبا، دل تنگ. همه ی آبانهای زخمی.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت2:56توسط این دختره |
غروب که خسته و مرده دراز کشیده بودم یه لحظه، فقط یه لحظه، دلم بغل مامانم رو خواست، یعنی ببین چقدر خراب بودم دیگه. دعوت بودم سورپرایز پارتی برای تولد دوست آرژانتینی م که دوست پسرش گرفته بود براش، جون نداشتم برم، روحم جون نداشت.

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت23:5توسط این دختره |
هیچی بابا، لاک زرشکی زدم.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت3:15توسط این دختره |
آخرین شب بیست سالگی، شب بدی بود؛ یادم نره.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت2:34توسط این دختره |
قبای ژنده

شب تیره

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت2:33توسط این دختره |
یه وقتهایی باورم نمی شه، هنوز یه وقتهایی هست که باورم نمی شه.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت1:29توسط این دختره |
مثل کوفت، خود خود کوفت... .

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت1:11توسط این دختره |