تبليغاتX
این دختره اینجا نشسته











این دختره اینجا نشسته

الان، در این لحظه از زندگی م، آرزو می کنم، از ته دل، که دختری بودم سر به هوا، که فقط با خوشی خودم خوش می شدم، می تونستم هر روز با یکی باشم، برم تو دیسکو و بار و با آدمهای تازه آشنا شم، هر شب بغل یکی برقصم و با یکی دیگه بخوابم، و دیگه اینقدر خودم رو دق ندم، ولی نمی شه، نمی تونم، چه حیف.

+نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت17:51توسط این دختره |
جلبکهای کف رودخانه هنوز لای موهایم مانده اند......... .

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت3:6توسط این دختره |
داشتم شعر می خواندم ، این شعر، آخر آبان تهران نود. شعر دستم را گرفت، برد به آبانهای دور و نزدیک ، به ترکیب تهران و آبان، تهرانی که آبانهایش را بیشتر از بقیه به یاد دارم ،آبانهای باران شهر،باران دل . تهران آبان خنک ۸۰ ، آبان دل شکن۸۱ ،آبان تاریک ۸۲ ،یا مثلا آبان سبز ۸۸ با کت آبی، آبان کافه های وسط تهران، آبان آخر تهران. بعدتر آبان بی تهران نود، آبان پاریس، باران آبان پاریس ،مونپارناس باران زده با برگهای زرد روشن، دوبوار،سارتر، آبان لوور، نقاشی ،مونا لیزا، شب پیاده در آبان پاریس، پای تاول زده، شهر زیبا، دل تنگ. همه ی آبانهای زخمی.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت2:56توسط این دختره |
غروب که خسته و مرده دراز کشیده بودم یه لحظه، فقط یه لحظه، دلم بغل مامانم رو خواست، یعنی ببین چقدر خراب بودم دیگه. دعوت بودم سورپرایز پارتی برای تولد دوست آرژانتینی م که دوست پسرش گرفته بود براش، جون نداشتم برم، روحم جون نداشت.

+نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت23:5توسط این دختره |
هیچی بابا، لاک زرشکی زدم.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت3:15توسط این دختره |
آخرین شب بیست سالگی، شب بدی بود؛ یادم نره.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت2:34توسط این دختره |
قبای ژنده

شب تیره

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت2:33توسط این دختره |
یه وقتهایی باورم نمی شه، هنوز یه وقتهایی هست که باورم نمی شه.

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت1:29توسط این دختره |
مثل کوفت، خود خود کوفت... .

+نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت1:11توسط این دختره |
پراگ; حسن ت شکست ما را
پراگ زیبا بود، یک جور زیبایی وحشی و وهمناک داشت، با کوچه های لاغر تیز که آدم را به جاهای جالبی می رساندند. جالب ترین جا هم کنیسه ی زیبایی بود که خواننده ی محبوب هر دویمان در آن کنسرت داشت و ما نمی دانستیم و پراگ دست ما را گرفته بود و از توی کوچه های عتیقه اش ما را رسانده بودبه آنجا و یاسمین لوی خواند، توی آن کنیسه ی نیمه تاریک پر نقش خواند و دلم چلانده شد، انگار که پیراهنی که شسته باشی و حالا خوب چلانده شود تا همه ی آبش بریزد، دستمال کاغذی های توی دستم سوراخ سوراخ شدند و هی کافکا توی سرم چرخید که شهرش را دوست داشتم و هی عکس کافکا که می دیدم توی شهر، یاد عکس روی جلد مجموعه داستانهای کافکا می افتادم که غروب یک زمستان تهران دست پسری بود که آن موقع فقط یک پسر بود، و صدای پسر. راستی ما آن روز کدام داستان کافکا را خواندیم توی کلاس؟ و یاسمین لوی قصه ی آدمهای شعرهایش را تعریف می کرد و دلم از جا کنده می شد و آن همه چیز قدیمی و کنیسه ی تاریک مرا به یاد بورخس هم می انداختند، و کنسرت که تمام شد می توانستم توی سکوت شب آن کوچه های جادویی پراگ گم شوم.

و امروز از روی پل چارلز برای گوشهایم درخت خریدم و هر دویمان درخت خریدیم برای گردنمان، و یک روز که پول داشته باشم و خانه ای از آن خودم به پراگ بر می گردم که برای خودم اسباب بازی بخرم، چوبی و پارچه ای، و گوشواره های گربه دار و ظرفهای رنگی گربه دار و فیل دار ،و کتابهای کافکا و ماگهای کافکا، و همه ی رستورانهای قرون وسطایی اش را کشف می کنم و روی آن پل آن زیبا، خوشحال قدم می زنم.

 بعد نوشت : اینها را توی اتوبوس پراگ به مونیخ نوشتم که بعد از همه سوارش شدیم و جا نماند که کنار هم بنشینیم، من ته اتوبوس بین دو تا پسر نشسته بودم که یکی شان با دوست دخترش مشغول بود و آن یکی با لپ تاپش، و با لهجه ی مزخرفی انگلیسی حرف می زدند که من  هیچ سر در نمی آوردم  و این بیشتر عصبی ام می کرد.

بعد تر نوشت: اینها را تند تند نوشته بودم و کمی ویرایش لازم بود، و این کمی ویرایش بیشتر از یک ماه طول کشید.

+نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت0:52توسط این دختره |
آخرین پنجشنبه ی دهه ی ۲۰ سالگی کوزت وار گذشت، همینطور که لباس چرک ها رو جدا می کردم که کی با کی بره تو لباسشویی نگران و قصه خور هم بودم. چند بار رفتم پایین و لباس کثیف بردم و لباس تمیز آوردم بالا،حالا پهنشون کردم رو این یارو که تازه خریدم و هر چی فکر می کنم می بینم نمی دونم اسم فارسیش چیه. لباسها زیادند و جا کم و  می ترسم خوب خشک نشند و بوی گند نم بگیرن و خستگی بمونه به تنم. همون طور که خستگی اون نگرانی موند به دلم، البته نگرانی برطرف شد، ولی به طرز بی رحمانه ای، اصولا زندگی چیز بی رحمانه ای ه. حالا در آخرین شب جمعه ی بیست سالگی ناراحتم از اینکه یه شلوار سرمه ای، رنگ پس داده به بعضی چیزهای دیگه که خوبه همشون لباس تو خونه هستند، و ناراحت ترم از اینکه هنوز پرفکشنیست م، که هنوز رو ابرها زندگی میکنم، که سی سالم شد و یاد نگرفتم چطور با آدمها بازی کنم.

+نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت0:29توسط این دختره |
الان دارم سعی می کنم که با آخرین هفته ی دهه ی بیست سالگی ام حسابی حال کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت23:24توسط این دختره |
آبان من شروع شد، آبان آب و باران. این ماه رو خیلی دوست دارم، با اینکه هیچ خوشم نمی آد از اتفاقی بزرگی که توی این ماه افتاده.

+نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت23:6توسط این دختره |
من دوست ندارم آدمها بمیرند، دلم می گیرد، خیلی. دوست ندارم یک شب قشنگ اولهای پاییز که از گردش دم غروب در شهر با پیراهن بلند آبی ام برگشته ام و دلم برای خودش خوش است بشنوم که مامان بزرگ مرده. دوست ندارم قبول کنم که مرده و هیچ وقت نمی بینمش آن هم وقتی که مدتهاست ندیده امش. دوست ندارم دیگر زنده نباشد، دوست ندارم.

+نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390ساعت23:1توسط این دختره |
سفر زیبا تمام شد و یک خستگی خیلی خوب به جا مانده.

+نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت0:38توسط این دختره |